هر سه ماه، هفت درصد از کل مشاغل از بین رفته و در مقابل به سختی به همین میزان کار ایجاد شده است. در یک سال معمولی، یک چهارم کل مشاغل ناپدید می شوند. ارقام اداره کار به ما نشان می دهد که در سال 1983، افراد بین سنین 45 تا 54 به طور متوسط شغلشان را برای دوازده سال و هشت ماه حفظ کرده اند، اما این میزان در سال 2004 تنها نه سال و هفت ماه می باشد.
عدالتخانه - گروه زبان های خارجی
ویلیام تب
Monthly Review
برگردان: المیرا مرادی
توضیح مترجم: "در جوامعی مثل آمریكا تعداد بیكاران كم هستند و اغلب نیز تحت پوشش بیمهای قرار دارند...." این بخشی از اظهارات آقای عباس عبدی در گفتگویی است که ایشان در حوالی روز کارگر سال جاری با کارگران شرکت واحد بعمل آورده بود.1 آقای عبدی در این گفتگو تلاش کردند تا با باز کردن تابوت پوسیده "رویای آمریکائی"، رویایی که از سالهای دهه 1950، دولت های آمریکا تبلیغات خود را حول آن قرار داده بودند، و در دهه های اخیر، تنها به جوک و شوخی کاریکاتورهایست ها خوش ذوق آمریکائی تبدیل شده است را به خوراکی خوش طعام برای کارگر ایرانی تبدیل کند، تا از رهگذر آن قادر باشد «خصوصی سازی» و تاراج اموال عمومی را "سیستم اقتصادی مدرن" بنامد و آن را تنها راه عملی بهبود اوضاع کنونی اقتصاد ایران معرفی نماید. در زیر برای آشنائی بیشتر با وضعیت طبقه کارگر آمریکا، برگردان مقاله «ویلیام تب»، استاد اقتصاد در کالج کوئینز آمریکا، در اختیار خوانندگان محترم قرار می گیرد.
رکود دستمزد، تشدید ناامنی و آینده طبقه کارگر آمریکا2
مهمترین قول و وعده ای که برای موجه قلمداد کردن سیستم سرمایه داری بکار برده می شود این است که کودکان شما زندگی بهتری از شما خواهند داشت، که این توجیه در جمله معروف پرزیدنت کندی «یک موج خروشان قادر است همه قایق ها را بالا ببرد»، آمده و به این معناست که هرکس می تواند از انباشت سرمایه بهره ببرد. این قول و تعهدات در مقطعی که وضعیت و موقعیت نسبی کارگران آمریکایی تنزل پیدا کرده و طبقه حاکم و مرفه قادر است سهم بیشتری از درآمد ملی را به خود اختصاص دهد، پوچ و میان تهیست. طرح انباشت و انحصار برای بسیاری از آمریکائی ها آشکار شده است و این آگاهی در حال شروع تاثیرگذاری بر بیداری سیاسی است.
امروز، مردم آمریکا نگرانند که کودکان آنان قادر نخواهند بود از همان استانداردهای معیشتی که آنان برخوردار بودند، بهره مند شوند. آنها واقفند که فواید رشد و پیشرفت به صورت چشمگیری در خدمت ثروتمندان قرار دارد و نه در اختیار طبقه کارگر. آمار و ارقام نیز این مساله را تصدیق می کند. در طی یک ربع قرن، از سال 1980 تا 2004، در حالیکه تولید ناخالص ملی برای هر نفر تقریبا دو سوم افزایش داشته است، اما متوسط دستمزد کارگران جهت تطبیق با نرخ تورم کاهش یافته است. در طی سه دهه، از 1972 تا 2001 ، دستمزدها و حقوقِ حتی آن دسته از آمریکائیانی که جزء 10 درصد جمعیت بودند ( آنهائی که وضعشان از 90 درصد هموطنانشان بهتر بود ) بطور متوسط سالانه فقط یک درصد افزایش درآمد را تجربه کردند. آنهایی که جزء یکدهم درصد جمعیت بودند، طی این سالها شاهد افزایش 181 درصدی درآمد خود بودند (با میانگین درآمدی حدود 1.7 میلیون دلار). آنهایی که جزء یک صدم درصد جمعیت بودند، درآمدشان 497 درصد افزایش یافت. (1)
از نقطه نظر یک دیدگاه اقتصادی، مساله ای که اتفاق افتاده این است که پیوند میان بازدهی تولید و دستمزدها گسسته شده است. رشد اقتصادی دیگر به معنای بالا رفتن دستمزد حقیقی طبقه کارگر به همان اندازه که بازدهی تولیدشان بالا رفته است، نمی باشد. این مساله در آخرین مرحله ریاست جمهوری کلینتون آشکار شد، زمانی که بین سالهای 1997 تا 2001 ، ده درصد فوقانی حقوق بگیران آمریکایی، معادل 49 درصد رشد در دستمزدهای حقیقی داشتند، یک درصد از آمریکائی ها در سطوح فوقانی جامعه، 24 درصد از مجموعه رشد اقتصادی را دریافت کردند، درحالی که نیمه تحتانی کارگران و مزدبگیران، در مجموع سهمی کمتر از 13 درصد دریافت داشته اند. این رویه مدت زمان طولانی است که در جریان است. بر پایه محاسبات مختلف در طی سالهای 1970 و 1998 ، سهم درآمدی که نصیب یک دهم درصد طبقه فوقانی شد، به هزینه درآمد طبقه کارگر بوده است.
البته این نابرابری در بیشتر نقاط جهان هم در حال رشد بوده است، اما آمریکا در میان ثروتمندترین ملل جهان از این نظر پیشرو بود و برخلاف بسیاری از کشورهای دیگر که نابرابری بازار را با مداخله دولت تعدیل می کنند، ایالات متحده این مداخله را انجام نداده است. برای طبقه کارگر مساله به سادگی تنها رکود دستمزدهای حقیقی نیست، بلکه وخیم تر شدن امنیت شغلی است، در جائیکه نوسان بازار کار بسیاری از جنبه های زندگی آنها را ناامن می سازد و دولت هر چه بیشتر و بیشتر مفاد قراردادهای جمعی را لغو می نماید.
از آنجا که جهانی سازی نیرویی پرقدرت در دگرگونی ساختار اقتصاد سیاسی بین المللی داشته است، گرایشی شکل گرفته است که توسعه اقتصادی را نتیجه و ملاک این پروسه می بیند نه بر حسب طبقه. چنانچه ما از طبقه و نیروی کار بعنوان مفروضات آغاز نمائیم ( بجای شروع با تمایلات جهانی سازی) و سپس به تاثیرات ناامید کننده بر مردم بپردازیم، جهت از ساختارهای جزمیت گرایانه به سوی عمل، نیاز و مبارزه بالقوه حرکت می کند. برای درک شرایط کنونی، ما ملزم هستیم بطور دقیق جناح بندی های سرمایه را که جهت پیشبرد منافع خودخواهانه خود، بطور آگاهانه با شکل دادن به باور ها، هراس ها و ایده آلیسم شهروندان، از خود کارگران هزینه می کند را به طور دقیق مورد توجه قرار دهیم.
راندمان تولید صنعتی در ایالات متحده، علیرغم پدیده «جهانی سازی»، نه تنها کاهش پیدا نکرده است، بلکه سریعتر از هر زمان دیگری نسبت به بخشهای دیگر اقتصادی در سالهای اخیر رشد و توسعه یافته است، اما این باز کارگران هستند که از تعدادشان در صنایع تولیدی کاسته شده است.
این پائین ترین درجه در نیم قرن گذشته است. بازدهی ساعتی تولید کارگران، بین سالهای 2001 و بهار 2006، 24 درصد ترقی داشت، بنابراین کارگران کمتری جهت تولید محصول مورد نیاز هستند. اما تولید به سرعت گذشته رشد نکرده است. این مساله نه فقط به دلیل رقابت بیشتر در سطح بین المللی است، بلکه رشد تقاضای جهانی نیز آهسته تر شده است. اگر تقاضا به میزان اوایل دوران بعد از جنگ جهانی دوم افزایش پیدا کرده بود میلیونها کار اضافی برای کارگران آمریکایی در صنایع تولیدی ایجاد می شد. مشاغل تولیدی ، مخصوصا برای آنهایی که از حداقل تحصیلات برخوردارند، اهمیتی ویژه ای دارد. دستمزد مردانی که دارای تحصیلات کمتر از دبیرستان بودند، در دهه هشتاد بیست درصد تنزل پیدا کرد. از سال 1979 تا 1992، دستمزد حقیقی سالانه برای مردانی که در دوران دبیرستان ترک تحصیل کرده بودند، بیش از 23 درصد کاهش پیدا نمود و در همان حال، فارغ التحصیلان از دبیرستان بدون داشتن تحصیلات اضافی تر، کاهش 17 درصدی در نرخ دستمزد حقیقی را تجربه کردند. کارهای موقت و نیمه وقت در مقیاس بسیار وسیعی توسعه پیدا کرد.
اقتصاد آمریکا مدام در حال ایجاد و ویران کردن مشاغل است. پرسش این است که بیکاران با چه میزان مشکل جهت یافتن شغل جدید روبرو هستند؟ چه مشاغلی قابل دسترس هستند؟ کارفرما چه دستمزدی می پردازد؟ چه نوع مشاغلی قابل دسترسی است؟ ماهیت کار چه می باشد؟ مزایای شغلی، البته اگر چنین مزایایی در کار باشد، چه هستند؟ فشاری که کارگران اخراجی تحمل می کنند، زمانی که به صورت غیر ارادی از فعالیت کاری خود جدا می شوند به چه میزان است؟
مدت زمان بیکاری چقدر خواهد بود؟ آنان چه شغلی از دست می دهند و چه شغلی به دست می آورند و با چه دستمزد و مزایای کاری؟ هر سه ماه، هفت درصد از کل مشاغل از بین رفته و در مقابل به سختی به همین میزان کار ایجاد شده است. در یک سال معمولی، یک چهارم کل مشاغل ناپدید می شوند. ارقام اداره کار به ما نشان می دهد که در سال 1983، افراد بین سنین 45 تا 54 به طور متوسط شغلشان را برای دوازده سال و هشت ماه حفظ کرده اند، اما این میزان در سال 2004 تنها نه سال و هفت ماه می باشد. اکنون وضعیت شغلی کارگران یقه سفید نیز همانند وضعیت شغلی کارگران یقه آبی در شرایط ناامن تری قرار دارد.
اخراج ها در حیطه شرکتهای بزرگ که دستمزد و مزایای کاری بهتر ارایه می کردند، رایج است. البته شرایط در دهه هشتاد هم عالی نبود. در طی این دهه، 13 درصد از آمریکاییان مابین سنین 40 تا 50 سال، حداقل یک سال را در فقر سپری کرده اند، اما این میزان در دهه 90 به 36درصد افزایش یافت. تحرک و پویایی نیز کاهش یافته است. بنا بر یک بررسی وزارت خزانه داری (فدرال رزرو) ، امروز اگر شما دارای والدین ثروتمندی باشید، شانس پولدار شدن شما به همان اندازه بالاست که اگر والدین شما بلند قد هستند، شانس قدبلند شدن خواهید داشت. تحرک طبقاتی برای مثال، در این کشور یقینا همانند آلمان نیست.
هزینه واقعی از دست دادن شغل نباید مانند محاسبه اقتصاددانان فقط در حد از دست دادن پول و به صورت محدود برآورد شود. برای بسیاری از افرادی که شغل خود را از دست می دهند این مساله یک الگوی دورانی دائمی را در پی دارد: اخراج ها نه تنها باعث ناامنی مالی می شود بلکه موجب تولید ضعف و ناتوانی، و بدنبال آن ناامیدی، افسردگی، بی خوابی، سردرد، دردهای مزمن معده و فرسودگی می شود که پیامد آن آسیب های طولانی می باشند.
بسیاری حتی بعد از دستیابی به شغل جدید در ارتباط با کارفرما و یا مواجه شدن با مطالبات شغلی مشکل دارند. زیان های ناشی از اخراج، یا حتی تهدید از دست دادن آن همراه با نگرانیها درباره چگونگی ادامه زندگی زمانی که آنان دیگر قادر به کارکردن نیستند، یا اگر دچار بیماری وخیمی باشند، و نگرانی پیرامون چگونگی پرداخت هزینه پزشک و بستری شدن در بیمارستان به تولید یک نگرانی دائم منجر می شود که بر حیات طبقه کارگر سایه می افکند. زمانیکه وضعیت اقتصادی، ناامنی عظیمتری را ایجاد می کند، واقعیت گریزی نیز افزایش پیدا می کند که رشد اعتیاد به قماربازی یک نمونه از آنست. با شروع دهه 2000، آمریکائی ها مقادیر پولی بیشتری را صرف "قماربازی" نموده تا پرداخت پول برای استفاده از پارک های تفریحی، بازیهای ویدیویی، ورزشهای پرطرفدار و یا رفتن به سینما. یعنی از سر ناامیدی دست زدن به بیشترین ریسک ها. مطالعات نشان می دهد که در سالهای پایانی دهه ی 90 ، خانوارها با درآمد پائین 10 هزار دلار در سال 3 برابر بیشتر از خانواده ها با درآمد 50 هزار دلار و یا بالای آن، صرف خرید بلیط بخت آزمایی کرده اند. بهر ترتیب میان واقعیت های سخت اقتصادی، راههای فرار از واقعیت، با تفسیر ایدئولوژیک اکثریت مردمی که دیدگاههای ارزشی و به زیستی را پاسداری می کنند، گسست مهم روانی وجود دارد. مقروض بودن به کارت اعتباری برای بخش وسیعی از کارگران تله است. در سال 2004، 1.6 میلیون نفر اعلام ورشکستگی کردند، این میزان دو برابر دهه قبل است و البته نیمی از این تعداد ورشکستگان، درست بعد از آنکه یک هزینه و صورتحساب پزشکی- درمانی سرسام آور بالا آوردند، اعلام ورشکستگی نمودند. طلاق و از دست دادن کار هم از دیگر دلایل مهم بالا آوردن قرض می باشند.
به طور کلی زندگی برای طبقه کارگر بسیار بیشتر ناامن شده است. سهم سرمایه از درآمد سود شرکتها به بالاترین حد خود و در عوض اعطای پاداش به کارکنان به پایین ترین حد خود در عرض 25 سال گذشته رسیده است. علاوه بر این، سرمایه بیش از هر زمان دیگری متمرکزتر شده است. همچنانکه سهم سود شرکتها افزایش پیدا می کند، سهم مدیران عالیرتبه شرکتها، هم در کل دستمزد و هم در سود شرکتها به طور بسیار برجسته ای افزایش پیدا کرده است. در اواسط دهه 90 ، پنج درصد سود شرکتها به مدیران عالیرتبه پرداخت می شد. این میزان در سال 2003 به ده درصد کل سود شرکت ها افزایش یافت.(2) در حالیکه درصد سهم موجود برای نیروی کار کاهش یافته است.
طی تعطیلات سال نو 2006، شرکتهای معظم و رده اول وال استریت، در مجموع به کارکنان خود چیزی مابین 36 تا 44 میلیارد دلار پرداخت کردند. سهم عظیمی از این میزان به کارفرمایان و مدیران ارشد که آینده استخدامی را برای کارگران آمریکایی رقم می زنند و طی واگذاری امتیازات اعتباری به آنها و مقروض نمودنشان، کارگران را تلکه می نمایند، پرداخت شده است. اندرو سام Andrew Sum از مرکز مطالعات بازار کار دانشگاه Northeastern به این اشاره دارد که از سال 2000 تا 2006، تمامی 93 میلیون کارگر آمریکائی – یعنی همه آنهایی که تولید کننده هستند و نه فرضا سرکارگر (بنا به تعریف دولت)- افزایش درآمد واقعی شان کمتر از نصف مجموع اضافه پرداختهای اعطا شده از سوی شرکتهای معظم و رده فوقانی وال استریت به مدیرانش در طی تنها یکسال بوده است.(3)
اینها موانع پیشرفت برای بسیاری از آمریکاییهاست، اما آیا فردگرایی قدرتمند و مالکِ روحیات مردم مورد تزلزل قرار گرفته است؟
صدها نظرسنجی در سطح کشور تایید می کند که آمریکاییها در خصوص شانس های زندگی خود و فرزندانشان، همچنان خوش بین هستند. آنان حتی وقتی به مصاحبه گران می گویند « "مردمی مثل آنها" در وضعیتی بدی بسر می برند» با اکراه شرایط منفی زندگی خود را، توضیح می دهند. آنها با اینکه می گویند "تحصیلات و کار سخت قادر است به مردم جهت اصلاح شرایط وخیم زندگیشان یاری رساند"، اما همچنان با نگرانی درباره نداشتن منابع، بسته شدن کارخانجات، جایگزینی مشاغل تمام وقتشان با کارهای نیمه وقت، عدم داشتن فرصتهای حرفه ای و ترس از این مورد که اگر شغل خود را از دست بدهند فقط قادرند کاری دیگر با دستمزدی کمتر و فقدان مزایای کاری دریافت کنند، اظهار نظر می کنند.(4) مردم آمریکا سرخورده و مایوسند از این که می بینند درآمد آنان با بالارفتن مخارج معیشتی شان افزوده نمی شود و از این نظر تحت فشار قرار دارند. آنها نسبت به حرص و ولع و عدم صداقت کمپانی ها معترضند. آنها خواهان آن هستند که دولت از این شرکتها به خصوص شرکتهای داروسازی و نفتی بازخواست نموده و آنها را حسابرسی نماید. مردم نگرانند که اوضاع بهتر نخواهد شد، این در حالیست که درصد زیادی از همین مردم، نسبت به سیستم حالت تخاصمی ندارند. آنان باور خود را در رابطه با «رویای آمریکایی» بیان می کنند و اعتقاد دارند که افراد قادرند بر موانع چیره شوند. ضمن اینکه، اکثریت آنان به افراد ثروتمند و مشهور غبطه می خورند.
طنین داستان های هوراشیو الگر Horatio Alger (الف) در میان آمریکاییها همچنان ادامه دارد. بر اساس یک نظرسنجی (از: Pew Research Center) در سال 2002، نزدیک به دو سوم آمریکاییها بر این باور بودند که «موفقیت» به نیروهای کنترل شونده درونی، توسط خود افراد بستگی دارد. بر اساس این نظر سنجی، تعداد آمریکائیان باورمند به این عقیده دو برابر افرادی بودند که در کشورهای آلمان و ایتالیا پاسخی مشابه در این زمینه را داده اند و علاوه بر این ، تعداد آمریکائیان باورمند به نظرسنجی فوق، سه برابر بیشتر از مردم ترکیه و هند است که آنها نیز پاسخی مشابه در این زمینه ارائه داده اند. بر اساس آمار دیگری که در سال 2002 توسط شرکت حسابرسی «ارنست و یانگ » Ernst & Young که بعد از سقوط dot-com و حمله یازده سپتامبر صورت گرفته است، 81 درصد از آمریکائیان تصور می کردند که از والدین خود ثروتمندتر خواهند شد، و در همین حال نظر سنجی های دیگر در همین زمان نشان می دهد که درصد بالایی در انتظار روزی هستند که میلیونر شوند. یک نظرسنجی در سال 2000 به این نتیجه رسید که یک چهارم نوجوانان در ایالات متحده آمریکا بر این باورند تا قبل از اینکه به سن 40 سالگی برسند، میلیونر خواهند شد.(5) در زمانیکه این نظر سنجی صورت گرفته بود، در این کشور 150 هزار «میلیونر» وجود داشت. اگر این نوجوانان در رابطه با آینده خود صحیح پیش بینی می کردند، میزان میلیونرهای آمریکا به 9.5 میلیون نفر افزایش می یافت. علاوه بر این، آنهایی که تصور می کنند که ثروتمند خواهند شد چون آمریکا سرزمین فرصتهاست، جذب سیاستمدارانی همچون جرج دبلیو بوش و رونالد ریگان می شوند که خوراک رویاهای آنها را تهیه می کنند، و در همان حال جیب آنها را هم خالی می کنند.
چنین فردگرایی خوش بینانه ای معمولا کمک و یاری رساندن به کسانیکه ناتوان از کمک به خود هستند[فقیرند] را باور ندارد. بخش بزرگی از طبقه کارگر از برنامه های تقلیل فقر که به نظرشان، مالیاتهای آنان را گرفته و در اختیار اشخاصی که کمتر تمایل و یا توانایی انجام کار سخت دارند، قرار می دهند، بیزارند. یکی از میراث های پایدار لیبرالیسم دهه شصت، تقسیم بندی ایست که دیدگاه لیبرالی میان فقرا و دیگران بوجود می آورد. پیش فرض ناگفته ای که رویکرد لیبرال را تشکیل می دهد، معتقد است که همه در وضعیت خوبی بسر می برند. فقرا بعنوان گروهی مجزا، از مزایای سیستمی که برای همه وجود دارد، مستثنا می شوند.
این مساله تصویر واقعی از دهه 60 نبود. همانطور که امروزه نیز صادق نیست. محرومان بیشمارند و به کمک احتیاج دارند، اما این ماهیت جامعه طبقاتی است که تولید می کند و ارتش ذخیره کار را از نو تدارک دیده تا برخی را مجبور نماید که سراسر سال را بصورت تمام وقت کار کنند و همچنان فقیر بمانند، و در همین حال برخی دیگر را حتی از این منظر هم [کار] محروم سازند. این مساله تمامی کارگران را در رابطه با آینده خود ناامن و برای از دست دادن چیزی که دارند بیمناک می سازد.
شکاف عظیم بین یک درصد فوقانی ( 0.1 در بالاترین طبقه اجتماع) و بقیه مردم است. یک درصد و بقیه کشور. این افسانه که ایالات متحده، یک ملت طبقه متوسط middle-class nation ، همراه با چشم اندازهای بی پایان در حال ترقی است، بر اساس شواهد با واقعیت در تناقض است. آنانی که در طبقات فوقانی نخبگان حاکم جامعه هستند، ثروت و درآمد بیشتری را به تملک خود در می آورند. ادوارد ولف Edward Wolff با گردآوری اسناد و شواهدی نشان می دهد که ده درصد از ثروتمندان، هشتاد و پنج درصد از اوراق بهادار و سهام شرکت های سرمایه گذاری و یک درصد از بالاترین افراد ثروتمند این گروه، صاحب نیمی از آن ثروت فوق محسوب می شوند. تامس پیکتی Thomas Piketty و ایمانویل سائز Emmanuel Saez نشان داده اند که میزان درآمد یک درصد از طبقات فوقانی آمریکائیان (قبل از کسر مالیات) بین سالهای 1980 و 2004 دو برابر شده است. آخرین باری که یک درصد طبقه فوقانی چنین سهم هنگفتی از کل عایدی داشته است، سال 1937 بوده است.
مساله در رابطه با درآمدها بعد از کسر مالیات چگونه است؟ پرزیدنت جرج بوش در بیانیه ماه می سال 2006 خود، خواهان حمایت از معافیت مالیاتی هنگفت به نفع ثروتمندترین آمریکایی ها شد، و تاکید کرد که عدم موفقیت در گسترش معافیت مالیاتی می تواند برای همه کارگران آمریکایی مصیبت بار باشد.
کارشناسان جریانات انستیتوهای "مخازن فکری" (think tanks) همچون Brookings Institution ، Urban Institute و Center on Budget and Policy Priorities، در واکنشی به این بیانیه اظهار داشتند: "ادعای رئیس جمهور درباره لایحه مزبور بوضوح نامعقول و غیرقابل قبول است و 68 درصد از مجموع خانواده های آمریکایی از معافیت مالیاتی مندرج در این قانون بی بهره خواهند ماند...." آنها [کارشناسان فوق] خاطر نشان ساختند که اشتباه بزرگ این بود که فرض بر اینست که معافیت مالیاتی می بایست بعنوان هدیه ای بدون هزینه از طرف دولت در نظر گرفته می شد، حال آنکه معافیت مالیاتی با پولهای قرض شده پرداخت می شده است. نتیجه آن شد که 99 درصد از آمریکایی ها بازنده های نهایی این معافیت مالیاتی هستند- در ازای هر دلاری که دریافت کردند، دولت یک صورتحساب به میزان 3.74 دلار در شکل یک بدهی بزرگتر ملی، با بهره ای که متقبل پرداخت آن خواهند شد، ارسال نمود.
رابرت مک اینتایر Robert McIntyre ، از Citizens for Tax Justice برای شهروندان محاسبه می کند که یک درصد ثروتمندترین افرادی که در سال 2006 درآمد کل خانواده اشان بیش از یک میلیون و دویست و پنجاه هزار دلار بوده است، به طور متوسط 84.482 دلار در ازای هر عضو خانواده، معافیت مالیاتی دریافت کردند، معافیتی که بار مالیاتی آنها را به میزان بیش از 30000 دلار برای هر یک از اعضای یک خانوار چهار نفره ثروتمند متوسط افزایش داده است. ( اگر در حالت عادی 54482 دلار بوده است، با اضافه معافیتی در حدود 30000 دلار ، جمع معافیت یک عضو خانواده ثروتمند معادل 84482 دلار شده است) معافیت "مالیات بر درآمد" برای 40 درصد از اقشار پائین جامعه ( بر اساس توزیع درآمد ) هیچ تاثیری ندارد، زیرا خانوارها با عایدی زیر 36000 دلار در سال 2006 ، معمولا مالیات بر درآمدی پرداخت نکردند. با معافیت های مالیاتی و در نتیجه کاهش آن و در نهایت قطع خدمات رفاهی، بر زندگی آنان تاثیرات مهمی بجا گذاشته شده است. وجوه دریافتی مالیاتی می توانست در خدمت پرداخت هزینه های این گونه خدمات باشد. افزون بر این، آنها بجهت قروض خود، که بهره اش عموما به جیب ثروتمندان سرازیر می شود و همین طور پرداخت هزینه های جنگ در عراق و افزایش هزینه های دفاعی تحت فشارند، که این نیز نمی بایست فراموش گردد.
چیزی که بر اساس عرف متداول نظام موجود، هزینه «دفاعی» نامیده می شود، هزینه امپراطوری، جنگ، و تدارک برای کشتار می باشد. این یکی از هزینه هایی است که شهروندان آمریکایی برای امپریالیسم آمریکایی پرداخت می کنند. جرج بوش در سال 2001 گفت که جنگ عراق 50 میلیارد دلار خرج خواهد داشت ( و لاری لیندسی Larry Lindsay ، مشاور ارشد اقتصادی خود را به خاطر اینکه جرات کرد که بگوید هزینه جنگ می تواند فراتر از 200 میلیارد دلار شود را از این بابت اخراج کرد). دولت به مردم اطمینان داد که جنگ به سرعت پایان خواهد گرفت. بوش دروغ های بیشتری از آنچه که تاکنون آشکار شده، گفته است. در سال 2006، ژوزف استیگلیتز Joseph E. Stiglitz و لیندا بیلمز Linda Bilmes هزینه جنگ را 2 تریلیون دلار برآورد کردند. حتی میزان برآورد محافظه کاران در این زمینه به واحد تریلیون و بالاتر است. افزون بر این، برآوردهایی موجود است که نشان می دهد مردم آمریکا در ازای این پول ، چه امکاناتی - در عرصه بهداشت، آموزش و تاسیسات زیربنائی می توانستند دریافت کنند که زندگی آنان و چشم انداز آینده آن را بهتر از چیزی که امروز برای آنها وجود دارد، سامان دهد.
پایان بخش اول- ادامه این مقاله را در بخش پایانی بخوانید.
----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
توضیحات مترجم:
1- مصاحبه عباس عبدی با نمایندگان کارگری شرکت واحد:
http://norooznews.ir/news/6951.php#more
2- عنوان اصلی مقاله
الف: هوراشیو الگر ( 1899-1832) Horatio Alger ، نویسنده آمریکایی که داستانهایش غالبا با این مضمون بود که ژنده پوشان نیز با کار سخت، رشادت و عزم راسخ قادرند به رویای آمریکایی یعنی ثروت و موفقیت دست یابند. امروزه، روح تفکر او همچنان نقش بسیار پر اهمیتی در فرهنگ و ایده آل های اجتماعی آمریکا و پروراندن "رویای آمریکائی" بازی می کند.
ب: دوره پوپولیستی Populist era
کشاورزان آمریکایی بین سالهای 1900-1880 با تشکیل یک حزب سوم به نام حزب مردم و یا حزب پوپولیست علیه قدرت بیش از اندازه شرکتهای بزرگ به پاخاستند. آنها که شاهد قیمت پرداختی بسیار پایین محصولات و وامهای هنگفت خود بودند به قدرت صاحبان بانکها، راه آهنها، مالکان زمین و آنانی که منافعی در تضاد با آنان داشتند، هجوم می بردند. گفته می شود که بعضی از اعضای سفید پوست این حزب پیشنهاد یک اتحاد با کشاورزان سیاه پوست که مشکلی مشابه با آنان را داشتند، را دادند. اما احساسات ناسیونالیستی و حتی وجود سفید پوستان نژاد پرست این مساله را با شکست روبرو ساخت.
ج: توافق جدید New Deal
سیاستها و پیشنهاداتی که از طرف فرانکلین روزولت به منظور اصلاح شرایط اقتصادی و اجتماعی طی دهه سی پیشنهاد شد.
د: جامعه بزرگ Great Society
مجموعه برنامه هایی بود که توسط لیندون جانسون، رییس جمهور آمریکا، مبنی بر دو هدف اصلی : کاهش فقر و از بین بردن بی عدالتی نژادی پایه ریزی شد .
ر: جیم کروو جنوب Jim Crew South
مجموعه قوانینی درباره برقراری تبعیض میان سفیدپوستان و سیاه پوستان آمریکایی بود . این قوانین غالبا درایالتهای جنوبی مابین سالهای 1876تا 1965 رایج بود که بر اساس آن استفاده از اماکن سفیدپوستان برای سیاهان ممنوع بود و سیاهان از مکانهای آموزشی، رستورانها، وسایل حمل و نقل عمومی سفیدپوستان یا نمی توانستند استفاده نمایند و یا مانند وسائل ترابری می بایستی در قسمتهای جداگانه ای از سفیدپوستان بنشینند. در دهه های 1950 و 1960 ، جنبش مدنی سراسری سیاهپوستان آمریکا با رهبرانی چون دکتر لوتر کینگ و ملکوم ایکس مبارزه بزرگی را جهت نقض این قوانین پیش بردند که در نتیجه آن قانون شهروندی در سال 1964 و حق رای برای سیاهپوستان در سال 1965 ، به تصویب رسیدند.
توضیحات نویسنده:
1. Ian Dew-Becker and Robert Gordon, “Where Did the Productivity Growth Go?” National Bureau of Economic Research, Working Paper 11842, December 2005.
2. Lawrence Mishel, Jared Bernstein, and Sylvia Allegretto, The State of Working America, 2006-2007 (Ithaca: Cornell University Press, 2007).
3. Andrew Sum, unpublished essay.
4. Robert McIntyre, “Transparent Dishonesty,” The American Prospect Online, August 30, 2006, http://www.prospect.org.
5. JA Interprise Poll, “American Dream 2000” (2001), http://www.ja.org.
6. Stan Greenberg, et al., The Economic Disconnect, Greenberg Quinlan Rosner Research, December 2006, http://www.epi.org.