یادداشت های شهید چمران
این خانه شریف است
2 مهر 1386 ساعت 17:49
مرجع : عدالتخانه
منطقه مرگ
با يك ماشين در معين سه ارمني كه يكي از آنها محرر[روزنامه نگار] روزنامه بزرگ ارمني بود، عازم برج حمود شديم. براي چنين سفري شخص بايد وصيتنامة خود را بنويسد و آماده مرگ باشد. من نيز چنين كردم. ماههاست كه چنين هستم و گويا حيات و ممات من يكسان است!
از منطقه مسلماننشين خارج شديم. رگبار گلوله ميباريد. منطقة مرگ بود. منطقة فاصل بين مسملين و مسیحيان. جنبندهاي وجود نداشت. بمبهاي سنگين خيابان را تكهتكه كرده بود. لولههاي آب سوراخ شده و آب به بالا فوران ميكرد. در هر گوشه و كناري ماشين منفجر شده و سوخته به چشم ميخورد.
چقدر وحشتانگيز! مرگ بر همه جا سايه افكنده بود. اينجا موزه بيروت «متحف» و مريضخانه معروف «ديو» و زيباترين و زندهترين نقاط تماشايي بيروت بود كه به اين روز سياه نشسته بود.
وارد پاسگاه كتائبي شديم. چند افسر و چند ميليشيا گارد گرفته بودند و ماشين را تفتيش ميكردند. لحظه خطرناكي بود اگر مرا بشناسند حسابم پاك است. اينجا هر مسلماني را سر ميبرند. هزارها مسلمان در اين نقطه با دردناكترين وضعي جان دادهاند. لحظة مرگ. انتظار مرگ! چقدر مخوف است. اما براي من تفاوتي ندارد، مرگ براي من زيبا و دوستداشتي است. سالهاست كه با مرگ الفت و محبت دارم. خونسرد و آرام با لبخندي شيرين در عقب ماشين نشستهام. سه نفر ارمني همراه من اند. ارامنه از تعرض مصونند. آنها جزء سربازان سازمان ملل به حساب ميآيند و منطقه بين مسلمان و مسيحي را پر ميكنند. حاجز [پاسگاه] ديو خطرناكترين تفتيشگاه كتائب و احرار است و براي مسلمانها سلاحخانه به شمار ميآيد. و مدخل الشرقيه مركز قدرت كتائبيهاست.
ماشينها يكي بعد از ديگري از حاجز ميگذرند. اين نشان مي دهد كه همه مسيحي هستند و مسلمان وجود ندارد. بالاخره ماشين ما به حاجز رسيد. افسري از جيش بركات كه در صفوف كتائبيها خدمت ميكرد مأمور پاسگاه بود و لباسهايش نشان ميداد كه افسر مغوار است. هويه (شناسنامه) طلب كرد. ارمنيها هريك كارت شناسنامة خود را نشان ميدادند و او همه را به دقت كنترل ميكرد و به صورتها نگاه ميكرد چند كلمهاي سؤال و جواب.
نوبت به من رسيد. قلبم ميطپيد. اما باز آرامش خود را حفظ كردم. تسليم قضا و قدر شدم و به خدا توكل كردم و آرام و خونسرد به صورت آن افسر خيره شدم. اما ميدانستم كه با شناسنامه مسلمانها نميتوانم جان سالم به در برم. پاسپورتي بيگانه حمل ميكردم كه صورتش شبيه به من بود. آن را به او دادم. پاسپورت را گرفت و به دقت زير و رو كرد و نگاهي عميق و مخوف به چشمانم انداخت. نگاه عزرائيل بود. من چند كلمه فرانسه غليظ نثارش كردم و گفتم كه پزشكم و براي بازديد بيمارستان فرانسويها آمدهام. گويا حرف مرا باور كرد و در مقابل نگاه مؤثر و آرام من تسليم شد و پاسپورت را پس داد و از دروازه مرگ گذشتيم و وارد اشرفيه شديم.
نماينده خدا
نوامبر ١٩٧٢
اي درد اگر تو نمايندة خدايي كه براي آزمايش من پا به زمين گذاشتهاي تو را ميپرستم، تو را در آغوش ميكشم و هيچگاه شكوه نميكنم.
بگذار بندبندم از هم بگسلد، هستيم در آتش درد بسوزد و خاكسترم به باد سپرده شود؛ باز هم صبر ميكنم و خداي بزرگ را عاشقانه ميپرستم.
اي خدا، اين آزمايشهاي دردناكي كه فرا راه من قرار دادهاي؛ اين شكنجههاي كشندهاي را كه بر من روا داشتهاي، همه را ميپذيرم.
خدايا، با غم و درد انس گرفتهام. آتش بر من سلامت شده و شكست و ناملايمات، عادي گشته است.
خطر و مرگ، دوستان صادق من شدهاند. از ملاقاتشان لذت ميبرم و مصاحبتشان را آرزو ميكنم.
خدايا، كودك كه بودم از بلندي آسمان و ستارگان درخشندهاش لذت ميبردم، اما امروز از آسمان لذت ميبرم زيرا بدون آن خفه ميشوم؛ زيرا اگر وسعت و عظمت آن از شدت درد روحيم نكاهد ديگر خفه ميشوم.
ياس يک انقلابي؛ فاجعه اي بزرگ
دسامبر ١٩٧٥
آمدهام، با ديدهاي اشكآلود. قلبي خونين و روحي مأيوس تا از روي حقيقتي پرده برگيرم. حقيقتي دردناك و كشنده كه تا اعماق استخوانهايم را ميسوزاند و آسمان روحم را مكدر ميكند و پوچي دنيا را نمايان ميسازد. واي به وقتي كه انقلابي، از جان گذشتهاي سخن از پوچي بگويد و به يأس فلسفي دچار شود!
هستند كساني كه، جز به مصالح خود نميانديشند و احساس آنها، از ابعاد حجمشان تجاوز نميكند و از روي ضعف، شكست، تنبلي و خودخواهي به پوچي ميرسند زيرا خودشان پوچند و جز به مصالح خود به چيز ديگري فكر نميكنند لذا افكارشان نيز دچار پوچي ميشود ...
اما اگر يك انقلابي راستين مأيوس گردد، كسي كه سراسر حياتش مبارزه، فداكاري،عشق، شور،سوز، درد، غم، تحمل،حرمان، استمرار و نشاط است دچار پوچي شود،آنگاه فاجعهاي بزرگ رخ داده است آري فاجعهاي بزرگ! چه اميدها بسته بودم؛ چه آرزوها داشتم، چه تخيلات زيبايي در سر ميپروراندم، اما همة آنها مثل كف دريا و باد هوا متزلزل و ناپايدار و در حال زوال است.
آنجا كه آدمي از همه چيز ميبرد، از لذات زندگي دست برميدارد و از مال و منال دنيا ميگذرد. خوشيها و خواستيهاي زندگي در نظرش ناچيز و پست ميشود. از ابعاد احتياجات مادي بشري ميگذرد و به خاطر هدفي بزرگتر فوق همه چيز و فوق حب ذات و خودخواهيها و فوق تجارتطلبيهاي زندگي، به دنياي انقلاب به خاطر عدل، عدالت و به عالم فداكاري براي تأمين هدف مقدسش قدم ميگذارد و از همه چيز خود حتي حيات خود نيز ميگذرد ... آنگاه اگر مأيوس و نااميد گردد فاجعهاي رخ ميدهد!
مادر
موازي خيابان اسعداسعد، خيابان كوچكي است به نام شارع خليل، كه همچون اسعد هدف تيراندازان كتائبي است و هر جنبندهاي در آن، هدف گلوله قرار ميگيرد.
در كنار اين خيابان، پشت ديواري بلند ايستاده بودم و دزدكي از كنار ديوار به عينالرمانه نگاه ميكردم و كمينگاههاي آنها را بررسي مينمودم.
خيابان ساكت بود، پرندهاي پر نميزد، حتي صداي گلوله خاموش شده بود، سكوتي وحشتناكتر از مرگ سايه گسترده بود ....
و من در دنيايي از بهت و ترس و نااميدي سر ميكردم ...
آن طرف خيابان، در فاصله ١٠ متري خانهاي بود كه بچهاي دو يا سه ساله در آن بازي ميكرد، در خانه باز بود و يك باره بچه به ميان خيابان كوچك دويد ...
بدون اراده فريادي ضجهوار و رعد صفت كه تا به حال نظيرش را از خود نشنيده بودم، از اعماق سينهام به آسمان بلند شد ...
نميدانم چه گفتم؟ و چه حالتي به من دست داد؟ و انفجار ضجهام چه آتشفشاني برانگيخت؟
اما فوراً مادري جوان و مضطرب جيغي زد و با موي ژوليده و پاي برهنه به ميان خيابان دويد. هنوز دستش به دست كودك نرسيده بود كه صداي تيري بلند شد و بر سينه پرمهرش نشست! چرخي زد و با ضجهاي دردناك بر زمين غلطيد، دستي به سينه گذاشت كه از ميان انگشتانش خون فواره ميزد و دست ديگرش را به سوي بچهاش دراز كرده بود و ميگفت آه فرزند! آه فرزندم!
من ديگر نتوانستم تحمل كنم،جاي صبر نبود، خطر مرگ و ترس از خطر ديگر جايي از اعراب نداشت، با سرعت برق، خود را به وسط خيابان رساندم و با يك ضرب بچه را بلند كردم و با يك خيز ديگر، خود را به طرف ديگر خيابان به داخل خانه كشاندم.
گلوله ميباريد و مسلماً تيراندازان ماهر كتائبي منتظر اين لحظه بودند، اما شانش بود و حساب احتمالات، تا از ميان گلوله كداميك، را به خاك بياندازد ...
وار خانه شدم، بچه زير بازويم دست و پا ميزد، به سمت مادر توجه كردم، ديدم هنوز دستش طرف فرزند دراز است و ديدگانش نگران ماست! وقتي از سلامتي ما اطمينان يافت آهي دردناك كشيد و سرش را بر زمين گذاشت و دستش نيز بر زمين افتاد.
بچه را در گوشهاي گذاشتم و آماده شدم تا خود را براي نجات مادر به مهلكه بياندازم. تمام اين حوادث يكي دو ثانيه بيشتر طول نكشيد ولي آنقدر مخوف و دردناك و ضجهآور بود كه تا اعماق استخوانهايم نفوذ كرد.
در اين وقت دوستان رزمندهام نيز فرا رسيده بودند و بيمهابا از هر گوشهاي، رگبار گلوله را همچون باران به سمت عينالرمانه سرازير كردند و پردهاي از گلوله براي حمايت ما به وجود آوردند.
در اين موقع، به وسط خيابان رسيده بودم و جنگندهاي ديگر نيز كمك كرد و در مدتي كمتر از يك ثانيه مادر را به خانه كشانديم.
بچه، خود را در آغوش مادر انداخت و مادر آهي كشيد و بچه را بر سينة سوراخ شده خود فشرد، بچه گريه ميكرد و از گوشة چشم مادر قطرهاي اشك سرازير شده بود.
اشك سرور، اشك شكر براي نجات فرزندش.
اما آرام آرام دست مادر شل شد و چشمان خستهاش به سمت گوشهاي خشك شد. آري مادر جان داده بود و بچه هنوز گريه ميكرد.
نبعه شهيد
سپتامبر ١٩٧٦
براي اولين بار، چند سال پيش، به همراهي يكي از دوستانم قدم به نبعه گذاشتم. راستي چه دنياي عجيبي بود! دلم گرفت، روحم پژمرد و از فقر و بينوايي محرومين نبعه غمگين و ناراحت شدم.
راستي عجيب بود، كوچهها و خيابانهاي تنگ و تاريك، ساختمانهاي بيقواره و نيمهتمام كه ستونهاي بتوني روي سقف اكثر آنها به چشم ميخورد و نشان ميداد كه به علت فقر مادي طبقهاي ناتمام مانده است.
كوچه ها و خيابانها از بچههاي كوچك و بزرگ، دختر و پسر پر شده بود. زنها، پير و جوان دركنار خيابان پشت در خانهها نشسته، خيابان را تفرجگاه خود قرار داده بودند و بچههاي خود را وسط خيابان رها كرده، باهم مشغول گفت و گو بودند.
نصف بيشتر خيابانها و كوچهها را، گاريهاي دستي پوشانده بودند و صاحبان آنها با صداي بلند و موزون، اجناس خود را عرضه ميكردند. مردان، بعضي ايستاده تفرج مينمودند و عدهاي به زور، خود را از وسط جمعيت ميكشيدند و ميگذشتند. گاهگاهي ماشيني ميگذشت، صداي بوق آن گوش را كر ميكرد، تا به زحمت، مردم، پس و پيش شوند و گاريها كمي جاده باز کنند و مادرها، بچههاي خود را صدا بزنند تا ماشين چند قدمي به جلو برود. واي به وقتي كه رانندهاي،عجله ميكرد و مادري، نگران حيات فرزندش ميشد؛ آنگاه سيل فحش و ناسزا به سمت راننده روان ميگرديد.
در بالكن خانهها، طناب بسته شده بود و لباسهاي رنگارنگ از آن آويزان بود.
دوست من، چرا چشمان خود را بستهاي؟ من تو را نبعه آوردهام كه خرابيها و آتشسوزيها، دزديهاو خونريزيها و ظلم و جنايتي را كه بر شيعيان ما رفته است ببيني!
نه، نه، من ديگر طاقت ندارم به اين صحنههاي دردناك و حزنانگيز نگاه كنم! بس است!
آنچه ديدهام كافيست، ميلرزم، ميسوزم و ديگر نميخواهم به اين بدبختيهاو جنايتها نگاه كنم ...
اگر ميخواهي آه بكشي و سوزش قلب جوشانت را تسكين بخشي! آزادي! بگذار كه آه سوزان تو، با آه همه مادران و زنان داغ ديده در هم آميزد و ريشه جنايتكاران را بسوزاند.
اگر ميخواهي فرياد كني،تا سينه پر دردت، از فشار غضب برهد و بغض گلويت تخفيف بيابد، باز هم آزادي فرياد كن و بگذار فرياد تو، با فرياد جوانان از جانگذشته شيعه مخلوط شود و پايههاي كاخ ظلم وستم را بلرزاند.
خانه شريف
آه! اين خانه شريف است و هيچگاه آن را فراموش نميكنم. يك روز تمام، از صبح زود با من بود و همه جا رفتيم و محورهاي جنگ را سركشي كرديم و در چند محل، سخنراني كردم و حدود يك ساعت بعد از نيمهشب فارغ شديم. شريف ميدانست كه از صبح تا آن موقع هيچ نخوردهايم و راستي كه خسته و گرسنه ايم. دست به جيبش كرد، پنج قروشي در جيبش بود، آن را درآورد وگفت يا دكتر، اين همه دارايي من است، و اگر تو را به شام دعوت نكردهام، براي اين بود كه چيزي نداشتم ...
من به خود لرزيدم و بيش از حد متأثر شدم و به او گفتم كه بايد به خانه او بروم و در آنجا بخوابم.
به خانهاش وارد شدم. زنش به شدت عتاب ميكرد كه چرا خانوادهاش را بيخبر گذاشته و رفته و آنها را نگران كرده است. فرزند هفت سالهاش بيدار شده، فوراً به سوي پدرش رفت و با عتاب گفت: بابا، بابا، چرا رفتي و به ما هيچ نگفتي؟ و حتي خبر ندادي كه كجا هستي؟ از يك طرف صورتش را از پدر برميگردانيد و از طرف ديگر خود را به او ميچسبانيد. آنگاه پدر پيرش بيدار شد و خوشحال آمد و نشست و دعا كرد.
شب را بدون طعام خفتيم در حالي كه قطرات اشك از گوشه چشمانم جاري بود و شايد عارفانهترين و زيباترين گرسنگي بود كه تجربه ميكردم.
فولاد آبديده
١٠ اكتبر ١٩٧٦
بسمالله
محبوبم:
احساس ميكنم كه تحمل درد و غم و خطر و مصيبت در راه خدا مهمترين و اساسيترين لازمة تكامل در اين حيات است. معتقدم كه زندگي در خوشي و بيغمي، لذت و سلامت، امن و نعمت، آدمي را فاسد و منجمد و بياحساس ميكند. بر اين اساس ميبينم كه جوانان ما در جنوب و بيروت، سرشار از ايمان، مبارزه، محبت و فداكاري هستند.
هجوم دايم بر جوانان ما در جنوب، ضرب و شتم، خطر و قتل، ترس و عدم امنيت و درد و غم آنها را پاك و مصفا كرده. خودخواهيها، شهرتطلبيها و خودنماييها را سوزانده. و درعوض روح رضا و توكل و قبول خطر، محروميت و حتي شهادت در جوانان نضج گرفته است.
بط را ز طوفان چه باك؟
٢٥ ژانويه ١٩٧٨
ديروز مسئول امن ثوره در جنوب لبنان به مؤسسه آمد و مرا به كناري كشيد و گفت: از طرف رهبري مقاومت فلسطين مأمور شدهام كه جان تو را محافظت كنم. لذا ميخواهم سه جنگندة فلسطيني را، براي تو بفرستم كه هميشه حتي در ماشين در كنار تو باشند واز تو حراست كنند.
گفتم: مگر چه خبري رسيده است؟
گفت: تقريرهاي[گزارش های] امنيتي، حاكي از اين است كه دشمنان در كمين قتل تو نشستهاند و جان تو در خطر حتمي است و چنين حادثهاي براي مقاومت فلسطين سنگين وغيرقابل تحمل است و من در قبال رهبري مقاومت براي حفاظت تو مسئوليت دارم.
از او تشكر كردم و گفتم:
ـ خداي بزرگ نگهبان من است.
و او اين كلام را رد كرد و مسئوليت خود را تكرار نمود و بالاخره گفتم كه جوانان امل زيادند و در صورت ضرورت از من حفاظت خواهند كرد و باز هم تشكر كردم.
عجبا! اينان مرا تهديد به مرگ ميكنند؟ كسي كه در آغوش مرگ غوطه ميخورد، و از لطف و آرامش مرگ خرسند است.
من زادة غم و دردم، در درياي درد غوطه ميخورم و زير كوهي از غم فشرده ميشوم و مدام در آتش حرمان و محروميت ميسوزم، از دنيا و آنچه در آن است احساس بيگانگي ميكنم.
غربت
٤ فوريه ١٩٧٨
از ته دل فرياد ميزنم، ولي كسي فرياد مرا نميشنود. دنيا را به مبارزه ميطلبم و يك تنه به جنگ عالم ميروم، وجود خود را به آتش ميكشم. خون خود را بر زمين ميريزم تا شايد كسي به هوش آيد، تا مگر وجداني بيدار شود، يا گوش ضميري فرياد استغاثه مرا بشنود. ولي افسوس كه مصالح مادي، و حب حيات و منافع شخصي همه را به زنجير كشيده است. جبر تاريخ، همه را اسير و زبون نموده است. دلدادهاي مي خواهم كه بر همه هستي قلم سرخ بكشد، و از همه زنجيرها و اسارت محاسبهها و ترسها وعلايق دنيوي آزاد گردد، يكپارچه آتش شود، عشق شود، فرياد شود، مبارزه شود،شمشير شود، برنده شود، شير شود و در كام شهادت فرو رود، و پرچم خونين سعادت انسان اسير را، از نسلي به نسل ديگر ارمغان دهد.