* * * * *
واقعا نميدانم چه بايد بگويم و در اين ميانه يقه چه كسى را چسبيد؟ يقه رژيم اسلامى كه چرا از نام چهگوارا سو استفاده ميكند؟ مگر انتظارى بيش از اين هم از او ميرفت كه حالا شاكيان اين قضيه باشيم؟!
برويم يقه فرزندان چهگوارا را بگيريم كه چرا به تهران رفتند؟ آخر زن و مردى كه تمام عمرشان را با ياد و نوشته ها و تحليل هاى پدرشان سر كرده اند و هنوز نميدانند كجا بروند و چه چيزى درست است و چه چيزى نيست؟ پس ياد و خاطره چهگوارا چه چيزى براى آنان داشته؟
برويم يقه چهگوارا را بگيريم كه نتوانست حتى فرزندان خود را درست تربيت كند؟
برويم يقه اپوزسيون چپ ايران را بگيريم كه در اين همه مدت قادر نشد خودش را به جهانيان نشان دهد؟ چگونه ميتوان چنين خواسته اى را از
برويم يقه چهگوارا را بگيريم كه نتوانست حتى فرزندان خود را درست تربيت كند؟ برويم يقه فرزندان چهگوارا را بگيريم كه چرا به تهران رفتند؟ آخر زن و مردى كه تمام عمرشان را با ياد و نوشته ها و تحليل هاى پدرشان سر كرده اند و هنوز نميدانند كجا بروند و چه چيزى درست است و چه چيزى نيست؟ پس ياد و خاطره چهگوارا چه چيزى براى آنان داشته؟
كسانى داشت كه حتى مردم خودشان هم از وجودشان بيخبرند؟
اما يك راه ديگر وجود دارد كه كم خطرترين راه است. بنويسيم و مدام رژيم را زير ضرب گرفته، سرمان را مانند كبك به زير برف كنيم و مانند آدمهاى گنگ و در هپروت رفته نظارهگر فتح سنگرها يكى پس از ديگرى توسط ارتجاع شويم. اين طورى هيچ خطرى ما را تهديد نخواهد كرد و همواره به عنوان نيروهاى ضد رژيم!! در بلندگوها خواهيم ماند.
كه اى كاش داستان ما به همين سادگى حل ميشد. اى كاش همان آدمهاى نابيناى بيست سال پيش بوديم كه تمام حجت و دليلمان همان دروغ ها و اراجيفى بود كه بطور يكطرفه در نشريات سازمانىمان ميخوانديم و هيچ چيز ديگرى را نديده و راحت زندگى مان را ميكرديم.
ولى كار ما از اين حرفها گذشته و اين ايام در چنان چنبره درهم تنيده اى گرفتار آمده ايم كه كمترين اميدى به تغيير اوضاع نخواهد بود. چنبره اى كه تفكر "گوسفندوار" خودمان آن را آفريد. چنبره اى كه رفاقتهاى خاله خرسه اى مان آنها را ساخت. مرداب راكدى كه ملاحظه كاريها و محافظه كاريهايمان آن را ساخت و ما را در آن چنان گرفتار كرد كه با چشمانى بهت زده بايد نظارهگر از دست رفتن همه چيزمان شده و آنقدر زبون و خوار شويم كه دلخوش به چهار تظاهرات ضد جنگ در نيويورك و واشنگتن باشيم كه در ميانشان حتى يك انديشه انقلابى وجود ندارد.
من از جمهورى اسلامى شكايت نميكنم كه او به وظيفه طبقاتى خودش عمل ميكند. خيلى هم قشنگ، زيركانه و دقيق عمل ميكند. من از خانواده خودم شاكيم كه اينهمه سال به من دروغ گفتند. مگر ميشود اين همه سال مروج و مبلغ تفكر چريكى بود، از چهگوارا دم زد و از رفيق فيدل گفت اما نتوانسته باشند يك ارتباط كوچك با جريانات مترقى آنها برقرار كرده باشند كه امروز شاهد سفر بچه و نوه و نتيجه چهگوارا به ايران نباشيم؟
آيا آنها آنقدر احمق و نادان هستند كه هنوز نميدانند به كدام كشور ميروند؟ آيا اخبار را نميخوانند؟ دنيا را نميشناسند؟ خودمان را به حماقت نزنيم. اگر ديگران را احمق فرض ميكنيم اما به شعور خودمان احترام بگذاريم!
بايد از آنهايى شاكى بود كه اين همه سال به دروغ خود را وابسته به فلان جريان انترناسيوناليستى معرفى كردند و ما هم چون امكانات دسترسى به اخبار امروز را نداشتيم همه آن مزخرفات را باور مي كرديم. اما آنها خود مي دانستند كه دارند دروغ مي گويند و ما صادقانه به آنها مي باليديم كه "به به، اينها با جنبش نوين انترناسيوناليستى كمونيستى جهان" در ارتباطند. ولى بايد سالها بگذرد و به لطف بيل گيتس و اينترنت امپرياليستى باخبر شويم كه همه اين ادعاها دروغ بود. طرف عضو جنبش جهانى
آيا آنها آنقدر احمق و نادان هستند كه هنوز نميدانند به كدام كشور ميروند؟ آيا اخبار را نميخوانند؟ دنيا را نميشناسند؟ خودمان را به حماقت نزنيم. اگر ديگران را احمق فرض ميكنيم اما به شعور خودمان احترام بگذاريم!
مائويستى است اما اصلا نمي داند در "نپال" چه خبر است!! بكلى از مرحله پرت هستند. هيچ يك از جنبش هاى مائويستى آمريكاى لاتين را نمي شناسند و اصلا نمي دانند آنجا چه خبر است و ما هم ابلهانه هى به روى سايتهايشان كليك مي كنيم تا آخرين اخبار تحولات نپال را از كسانى بگيريم كه در هپروت سير مي كنند. بعد هم ميآيند برايمان سايت "ايرانى افغانى" راه مياندازند و ادعاى نمايندگى جنبش زنان افغانستان را مي كنند و پس از چند سال مي بينيم كه روح هيچ افغانى از اينها خبر ندارد و نمايندگى شان در سطح انتشار يكى دو خبر دست صدم از افغانستان است. اما اينها به همين راحتى از رو نمي روند، دروغ گويى ديگر به بخشى از سرشت آنها تبديل شده. پس مي آيند نشريه دانشجويى به راه مياندازند و چند ماهى همه را دلخوش مي كنند و بعد مي بينيم كه همه اساتيد در كشورهاى امن به سر برده و كمترين ارتباطى با جنبش دانشجويى موجود نيست.
اينهاست كه ما را به اين فلاكت انداخته. شو، نمايش، دروغ پشت دروغ، اتحادهاى ابكى، دوستى هاى مشمئز كننده، فرقه هاى تودرتو، محفل هاى قرون وسطايى ... نتيجه اش اين مي شود كه كثافتى بنام جمهورى اسلامى آن قدر پر توان و پرقدرت به هر بازى كه مي خواهد دست مي زند. آنها همه را مي خرند. پايش بيفتد ماركس و انگلس را هم متقاعد مي كردند كه بر سر مزار [...]شان دسته گل "ضد امپرياليستى" بگذارد. اما اينها همين طورى قدرت نگرفته اند. قدرت آنها از بىعرضگى ماست. از وضع فجيح ماست. از اين است كه حتى يك حرف صادقانه بلد نيستيم بزنيم. آن همه اكسيون در مورد اسانلو و صالحى چه شد؟ آنها آزاد شدند؟ آنها كه آزاد نشدند اين طرف قضيه هم ديگر پىگير داستان نشد. مي بينيد كه ديگر حرفى از آنها نيست. چرا؟ چون اين قماش فرصتطلب بهره خود را بردند. چهره هايشان معرفى شد. نام سازمانهايشان در بوق و كرنا پيچيد و كركس ها سهم خود را از اين سفره برده و حالا همه خفقان گرفتند.
در حالى جمهورى اسلامى مي داند چه مي كند كه ما هيچ وقت ندانستيم كه چه مي كنيم. چرا سرنوشت يكى از قدرتمندترين جنبش هاى كمونيستى جهان كه روزى با توان اندكش به خلق ظفار و فلسطين هم كمك مي رساند بايد به چنين فلاكتى بيافتد؟ كجايند آن رفقايى كه در ماه صد بار پاسپورتشان را جعل مي كردند و با بغلى پر از اسلحه و فشنگ به داخل ايران مي رفتند؟ و اينها كه هستند كه امروز سوار ماشين هاى شاسى بلندشان مي شوند و مسافرتهايشان
كثافتى بنام جمهورى اسلامى آن قدر پر توان و پرقدرت به هر بازى كه مي خواهد دست مي زند. آنها همه را مي خرند. پايش بيفتد ماركس و انگلس را هم متقاعد مي كردند كه بر سر مزار [...]شان دسته گل "ضد امپرياليستى" بگذارد.
در سواحل نيس و كاراييب است و خود را چريك و هر كوفت و زهرمار ديگرى مي نامند؟ چه كسى مسئول اين وضع است؟ آن هندوانه اى كه مدال غبار گرفته چريك را به سينه اش چسبانده و يا آن كه فعلا در نشئه پول هاى "طيب و طاهر" و "فعالين شخصى" است كه هزينه هاى راديو و نشريه اش را تامين مي كند؟ اينها مگر تا بحال به چيزى جوابگو بودند كه به اين يكى اش جوابگو باشند؟
جلوى دانشگاه تهران مملو از كتب ماركسيستى است. مجموعه آثار ماركس و تروتسكى و رزا لوكسامبورگ پشت سر هم تجديد چاپ مي شوند. بزرگ مرد توده اى "عمويى" كتاب خاطرات چهگوارا را مي نويسد و به چاپ يازدهم مي رسد. همه در تلاشند كه تتمه آن چيزى كه برايمان مانده را غارت كنند و ما در اينجا درگير چهار ديوانه كه مدال سازمانى به خود آويخته اند هستيم. چهار ديوانه اى كه تا به آنها حرفى بزنيم عكس فلان رفيق جانباخته چهل سال پيش را جلويمان گرفته و بزدلانه پشت آنها سنگر مي گيرند و درحالى اگر آنها امروز زنده بودند سيلى آبدارى را نثار يكايكشان مي كردند.
نقش خودمان را در وقايع از ياد نبريم. جمهورى اسلامى آن كارى را كرد كه بايد مي كرد و ما آن كارهايى را نكرديم كه بايد مي كرديم. پس امروز ما هم شريك جرم اين وضع هستيم. ما مسئول هر شلاقى هستيم كه بر تن دردمندى مي نشيند. چرا كه نتوانستيم به وظيفه مان عمل كنيم. اگر امروز جمهورى اسلامى قادر است رهبران سوسياليست جهان را يك به يك سر توابگاه هايش به صف كند بخاطر اين است كه آن طرف قضيه، يعنى ما به عنوان اپوزسيون و كمونيست، قراضهتر از آن بوديم كه خودمان فكر ميكرديم.
اگر جهان مي دانست كه در مقابل رژيم قطب مترقى وجود دارد حتما به سمت آن كشيده مي شد. اما افسوس كه ما سالهاست ارتجاعى شديم. مي توانيد باز هم پرچم هوا كنيد كه اين متون ترويج سرخوردگى است و حتما عده اى هم همراهتان خواهد شد. اما بالاخره روزى همه به اين واقعيت خواهيم رسيد كه مروجان سرخوردگى اتفاقا همين هايى هستند كه امروزه به دروغ خود را انقلابى جا مي زنند. روزى خواهد رسيد كه همگان خواهند فهميد بايد آستين بالا زده، اين فرقه ها را به حاشيه رانده و جنبش نوينى را سر و سامان دهند. بله، تشكيلات و تحزب ضرورتى است كه دير يا زود بدست كسانى شروع خواهد شد. شايد آن روز، خاطرات امروزمان يك كابوسى شود كه از ترس تكرارش ناچار باشيم مدام خود را تحت بوته نقد، تحليل و قضاوت عمومى قرار دهيم.
انتهاي پيام/ت